Grey

کتاب را می بندم و هیچ لای صفحه اش ... ورق های کاهی ترسیده روی میز ... سیل رنگ پریدگان مشوش ... کلماتی که عشق می سرایم ... اشک های گوله شده ی شور ویولن سل ... اندوهی که اغشته ام به قلبش ... خاکستری زیر اتش پنهان ... جان کندن زخم لای استخوان ... می چکم چک و چک روی گونه های ملتهب بیمار ... او من شده من بیگانه ام انگار ... اتاق مدور چارگوش ... چرخ دنده های خاموش ... تکرار ... سیگارهای وحشی پشت به پشت هم ... ترک وطن با مشروبِ هماغوشی ... انهدام سرد و تاریک فراموشی ... دوران جهان این خانه دور سرم ... لرزش پیچک وار نی نی های قهوه ایم ... یک قدم مانده تا مرگ ... تیک تاک ساعت شنی ام ... دکمه ی ضبط صوت می شود پایین ... نوار ... نوار گردان ... چرخ های مدور ... می دوم ... می دوی ... می دود ... انتهای ان در چوبی را ... که اگر باز شود همه مان رفته ایم ... مرده ... شاید ... یک بار گفتی ... فقط یک بار:"بگذار رفتن ها ... نفهمیدن ها ... بگذار رخنه شدن در تو ... " حالا رفته ای ... رفته ام ... رفته اند ... من ماندم و تنهایی و غم ها ... قلم سرکش عصیانگر رام نمی شود ... به دلش می رود ... حرف نمی شنود ... مات و مبهوت ... روز می شود هر شب ... صبح می شود هر روز ... می گذارم فرو رود ... فرو می روم در گذشتن و بدرود ... غرابت تنهایی ... هجای خونین و دو تکرارش ... سلام سلام ... اتاق مدور چارگوشی که تسلیم می شود تمام ... آبی خاکستری سیاه ... هزار تکه شدن گیلاس شراب ... در گذشتن از بیداری و حال خراب ... مرکبی که خشک می شود ... روزنامه های اتش گرفته ... شیشه های تار یک عینک ... نرگس های زرد و پژمردن ... پنجره ی حک شده در تن زخمی دیوار ... هذیانات ذهنی ... سکوت سمی بیمار ... دو تکه شدن ... غلط هایی که دل کردم ... تویی که نماندم و رها کردم ... قد تمام شب ها شمع شده ای ... قد تمام شب ها شمع شده ام ... رفتنی از جنس دیگر ... ماتمی که من شده ام ...

Farnaz Ataie

دستمو می ذارم لب میز و خودم و صندلی رو هل میدم عقب ... عطر تلخ و گرم کِلق دو لون از گردنم, مچ دست هام و هاله ی کت چرم مشکی و تار و پود شال گردن نخی ارغوانی پژواک میشه تو فضا ... کف بوت های ابی نفتیمو کف پارکت چوبی می چسبونم و با یه ژست متفکرانه رو صندلی خم می شم و بر می گردم سمتش ... نیمرخش با اون پازلفی های بلند جو گندمی که تا وسط گونه هاش اومدن و اخم درهم چهره و خلسه ی فکر جذابه ... گوشه ی لب هامو کج می کنم و خیره به پلک های نیمه بازِ دقیقش رو تلی از روزنامه ها, ابروی راستمو بالا می ندازمو میگم ... + تا حالا به دست ها فکر کردی؟! یکم طول میکشه تا چشم های قهوه ای عسلیش از مرکب خشک شده روی روزنامه و پیچ و خم نستعلیق بالا بیان و تو چشم هام جا بگیرن ... - دست ها؟! + (با اشاره ی سر) هوم, اینکه چقدر تنها و بی کس ان ... انگار همیشه یه جور ماتم همیشگی لای این فواصل هست ... دست چپمو بالا میارم و جلوی صورتش مثل یه پنج بزرگ بازش می کنم ... برق چشم هاش چشمک می زنه ... - مثل چشم هایی که هیچوقت قرار ندارن ... گوشه ی پلک هام جمع میشن و عضلات صورتم یکم میرن تو هم ... + اخ زدی به هدف! ... دست ها همیشه منتظر یه جفت دست دیگه ان ... - چشم هام همیشه دنبال رد یه گمشده ان ... همینطور که تو چشم هاش سیر می کنم واسه تایید حرفش سر تکون میدم و یه مکث کوتاه ... + پس یعنی تجربه اشو داشتی؟! ابرو بالا می ندازه و دنبالش مردمک چشم هاش گشاد میشن ... + اینکه دنبال اون گمشده باشی؟! ... - تا دلت بخواد ... + حالا چی؟! چشم هات قرار دارن یا ...؟! - می دونی, همیشه چشمی هست که نمی خوابه ... لبخند کمرنگی که با این حرف لب هاشو از انجماد همیشگی پس می زنه غم حرفشو به دلم نزدیک تر می کنه ... + این چشم هایی که میگی چشم های منن ... نگاهش از چشم هام رو دست هاش و قلم چوبی سر می خوره ... قلمو کنار مرکب وسط روزنامه ها می ذاره و خودشو روی پشتی چرم صندلی رها می کنه و توش فرو میره ... چشم های قهوه ای روشنش تو نی نی هام دقیق میشن و وسعت بی انتهای مردمک های گشاد شده اش با ظرافت خاصی لایه های عمیق چشم هامو تحلیل می کنن ... صدای ریز و پیش رونده ی برگ های تکه تکه شده پاییزی و آت و اشغال های تو کوچه خیابونو می شنوم که پشت پنجره با جهت باد به هر طرف کشیده میشن ... چرخش صفحه ی گرامافون و اندوه ارشه ی بلند و کش دار ویولن سل, و فیرستای منحصر به فرد وینتری که تو سطح سنگین جو تزریق میشه ... و اتاق مدور چهارگوشی که شاید وسط های ماه اذر جا مونده ... دست راستشو متفکرانه زیر چونه اش قفل می کنه ... - ما هیچ, ما نگاه! + شاید این همون نقطه ایه که دنیا باید از حرکت فواره وارش توقف کنه ... نگاهمو پایین می ندازمو دوباره به چشم هاش بر می گردم, با حال متفاوت و جدیت صریح ... + چرا چشمات قرار ندارن؟! حالا نوبت اونه که سرشو پایین بندازه و نگاهشو بدزده ... حس پریشون ادمی رو منتقل می کنه که انگار گمشده اش هیچوقت پیدا نمیشه ... + شاندل؟! بی اونکه جوابی بده, نگاه براقی که تو حجم غمناک پلک های کشیده اش می لرزه, به چشم هام زل می زنه و مثل عسل گرم تو نی نی های سیاهم می چرخه و تو خودش حلشون می کنه ... + از نگاهت همیشه هاله غریبی بهم سرایت می کنه ... - پس یعنی توام مثل منی ... + گاهی سیاه گاهی سفید ... - خاکستری ... در حالی که عمیق ترین نقطه ی روحم تحت تاثیر ماورایِ بنفشِ افکارش تپش تازه ای رو تجربه می کنه میگم ... + بلو, گقی, نواق ... - (با لبخند شاد) چه لفظ جذابی ... با چشم هام لبخند می زنم ... اونقدر که لب هام قد یه منحنی متاثر می شن ... + آبی, خاکستری, سیاه ... - پس این تازه یه شروعه ... چشم هامو اروم روهم می ذارم یعنی اره ...

Farnaz Ataie